تبليغاتX
اعترافات یک خشکه مقدس

از مشخصه های کشورهای توسعه نیافته رشد جمعیت ، فقر، شاخص های بهداشتی و....است. از شاخصه های فرهنگی کشورهای توسعه نیافته  می توان به عدم پاسخگویی مسئولین  و غریبه دانستن مردم در مشارکت اجتماعی ذکر کرد.

در کشور عزیز خودمان خوشبختانه مردم در تمامی ایام الله در خیابانها می ریزند و هر سختی و بدبختی را با فراغ بال به نام اسلام تحمل می کنند؛ بازهم از دید مسئولین محترم غریبه محسوب شده و همیشه با ارائه آمارهای اغراق آمیز و یا با بی اطلاع گذاشتن آنها تلاش در بی خبری وخاموش نگاه داشتن امت همیشه در صحنه دارند.

این بی اطلاع گذاشتن و غریبانه دانستن مردم از واقعیت های جاری جامعه گاهی آنچنان درد آور میشود که به نوشیدن "جام زهر" و "معامله آبرو با خدا" منتهی می شود.

بعنوان مثال تعداد کشته شدگان و دستگیر شدگان وقایع پس از انتخابات که هنوز هیچکس از آن اطلاعی تدارد .

اینها به کنار ، همین آنفولانزای نوع A  را در نظر بگیرید :

الهام از مرگی یکی از دانشجویان در خوابگاه بر اثر آنفولانزا خبر می دهد.

فا طمه از مرگ یکی از همکلاسی هایش براثرآنفولانزا در خانه خبر می رساند.

یکی از کارگران علی آقا در سوسنگرد بر اثر آنفولانزا می میرد.

..............

برادران مسئول !!! نه آمار زندانیان را می خواهیم و نه تعداد کشته شدگان وقایع انتخابات اخیر

در خصوص این آنفولانزا اطلاع رسانی دقیق کنید ؛ قبل از اینکه همگی "جام زهر نوع A  " را بنوشیم.

خواسته زیادی است؟؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 18:30 توسط خشکه مقدس |

مادر بزرگ مادریم که بهش میگیم بی بی،حدود90 سال سن داره.البته کسی دقیقا نمیدونه سنش چقدره. وقتی هم از خودش می پرسیم . فورا کر میشه!!

بگذریم ...غبر از عارضه ناشنوایی که در بعضی از مواقع بهش دچار میشه...هزار و یک جور بیماری دیگه از قبیل قلب و چربی و....که مختص سالمندان است رو هم داره...توی خونه خودش زندگی میکنه.خوشبختانه همیشه نوه ها و نتیجه های بیشمار هرشب توی خونه ش کشیک میدن ...از میون نوه ها به نیلوفر خیلی علاقه داره  و چشم دیدن محمود را نداره ... برای اطلاع داشتن از وضعیت جسمانیش موبایلی برایش تهیه کرده ایم و با زجر فراوان طریقه جواب دادن را یادش داده ایم.....دو روز پیش پیامکی برایش آمده بود به شرح زیر:

شهروند محترم طبق اطلاع واصله، جنابعالی تحت  تاثیر تبلیغات ضد امنیتی  رسانه های وابسته به بیگانگان قرار گرفته اید، درصورت حضور در هرگونه تجمع غیر قانونی و ارتباط با رسانه های خارج از کشور برابر با مواد 489 ، 499،500،508،514،609،610،698 قانون مجازات اسلامی شناخته می شوید و با شما برخورد قانونی خواهد شد.

از من پرسید چی شده؟ گفتم چیزی نشده محمود میگه بی بی توالت را تمیز نمیکنه؟ بی بی هم فرصت نداد چند تا فحش آبدار نثارش کرد و رفت داخل توالت گفت: دروغگو ی بی صاحب!!و سیفون توالت را محکم کشید!!

+ نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 0:52 توسط خشکه مقدس |

این پست به درخواست خانم نوشینه نوشته شده است.

اگر گوشه سمت چپ وبلاگ رو خونده باشید خودم را ادم شوخ و طنازی معرفی کرده ام.خدا وکیلی با خانمم زیاد شوخی میکنم .اونقدر حرفای عجیب غریبی می زنم که نمی دونه کدومش راسته و کدوم دروغ! بنده ی خدا همیشه در مقابل حمله های من غافلگیر میشه.این رفتار من اثرش رو توی زندگیمون گذاشته و گاهی اوقات پاتک های بدی میزنه.این عشقولانه چند وقت پیش اتفاق افتاد.

از مراسم ختم یکی از همکاران جوانم که در سانحه رانندگی فوت کرده بود به خونه برگشته بودم.از دیدن صحنه های شیون همسرش هم حسابی ناراحت  و توی فکر فرو رفته بودم.به خانم گفتم:زیبارو!! اگر من مردم تو چه کار میکنی؟؟!! حالت غمگینی به چشماش داد و گفت:خیلی سخته! ولی این سه ماه و ده روز را یه جوری تحمل میکنم.البته خودت میدونی که یه زن جوون نباید بیش از چهار ماه بدون شوهر بمونه!!سعی میکنم توی مراسم هفت یکی رو زیر نظر بگیرم تا چهلم با مامانش آشنا بشم و سر چهارماه برم خونه بخت!لابد شنیدی که میگن بخت دوم سبکه و آرامش  جسم و روحه!

من رو بگی اولش اینجوری شدم و بعد

+ نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 2:13 توسط خشکه مقدس |

در برابر نور بي رمق خورشيد زمستان جنوب، فرهاد كاغذي را روي زمين پهن مي كند و اشاره ميكند كه نزديك شويم. همه روي نقشه خم مي شويم.با چهار تكه كلوخ نقشه  را از گزند باد حفظ مي كند و نقشه را به ارامي اتقدر مي چرخاند تا توجيه امتدادي شود.

به سرعت موقعيت را براي همه تشريح مي كند:به ما راس شرقي جزيره ام الطويل را داده اند.فعلا راه خشكي نداره.بايد پياده بريد.عرض نهر خيلي كمه .پل خيبري داخل نهر گذاشتن .اگر نبود،بزنين به آب .عمقش كمه .يه گروهان توي شهرك ولي عصر احتياط مي مونه.يه گروهان هم توي پل نو احتياط دوم.هر گروهان 10 روز توي خطه . كي داوطلب ميشه بره خط؟

به سرعت مي گويم :من!!با رضايت نگاهم مي كند و لبخندي مي زند.از روي نقشه مسير حركت و استقرار را نشانم مي دهد.دوربين صحرايي را به دستم مي دهد و ميگويد:مسير را به ذهنت بسپارخشكه جان !!كنار خاكريز حركت كنيد تا به شكاف دژ برسيد.از پل عبوركردي برو سمت چپ تا پيش اون درختها.بچه هاي اطلاعات  اونجا منتظر شما هستند.

درختها در ميان گلوله باران و آتش در حال سوختن هستند و هر چند لحظه غباري از انفجار به هوا بلند مي شود. همه ميدانند كه هركس آنجا برود احتمال برگشتش كم است.

فرهاد قرآن11سوره كوچكي را بدستم ميدهد و ميگويد: اين پيشت بمونه .قرض دادم تا از خودت پس بگيرم.مراقب خودت باش.بچه هات را همين الان حركت بده.

مهدي جلو ميايد و بدون روبوسي مرا در آغوش ميكشد و درگوشي ميگويد: مردن با خداست ولي مراقب بچه ها باش. هر وقت 30 درصد شدي خبر بده ميايم كمكت.برو به اميد خدا.

رضا يك قدم جلو ميايد. لبانش را غنچه ميكند و ميگويد :خشكه جان بزار اين دم آخر ببوسمت بعد برو بهشت!!!

همه مي خندند. فرار را بر قرار ترجيح مي دهم و فرياد ميزنم :گروهان شهدا ...گروهان شهدا...به ستون يك حركت!!

فرهاد وبچه ها از ميان گرد و غبار خودروهايي كه به عقب برمي گردند، با نگاهشان بدرقه امان ميكنند.

صداي انفجار از جلو ميايد.با ترس و لرز حركت ميكنيم. خودشان ميدانند كه ما را به كجا مي فرستند. شايد آخرين ديدارمان باشد. از داوطلبي پشيمان شدم.

براي اخرين بار به جايي كه فرهاد ايستاده مي نگرم . دستم را بعلامت خداحافظي تكان مي دهم .

هنوز دستشان را بالا نياورده اند كه گلوله ها يكي يكي در كنارشان منفجر مي شود. در ميان غبار سياهي از انفجار گم مي شوند. درخواست آمبولانس ميكنم و به همراه امدادگر خودمان را به  محل مي رسانيم. مهدي و رضا  با پيكرهاي خونين آرام گرفته اند و فرهاد غرق به خون و نالان.

فرهاد چشمانش را باز ميكند و تا نگاهش به من مي افتد، فرياد مي زند: احمق !!بچه ها را ببر جلو!!

بدون توجه به گلوله باران اطرافمان ؛ خاكريزها را با جمله ي "مردن با خداست "پشت سر ميگذاريم.

+ نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 19:29 توسط خشکه مقدس |

چشمانم را مي بندم. صورتش را به صورتم نزديك ميكند. تن به قضا و قدر مي دهم.

لبانش را بر لبانم ميگذارد و مي بوسد!!!! 

از اشنايي ما تنها چند دقيقه بيشتر نمي گذشت.در يك مكان دنج و خلوت.

بر مزار شهداي گمنام نشسته بودم كه سايه ي سنگين حضورش را احساس كردم. پيش دستي كرد و قبل از اينكه چيزي بگويم، پرسيد: احساست نسبت به اين شهدا چيه؟ كليشه اي و فوري گفتم: دوستشان دارم.

مي پرسد: جبهه هم بودي؟براي اينكه شرش را بكنم، پاسخ كوتاهي دادم: بله

از رو نرفت و باز هم پرسيد: خط شكن هم بودي؟.........

آنقدر سوال عجيب و غريب پرسيد كه حس كردم اينك گوسفندهاي دهاتمان را هم به اسم كوچك  مي شناسد.

موقع خداحافظي دستم را مي گيرد و بطرف خودش مي كشد مثل بچه اي كوچك در بغلش مي افتم.تابلو بود كه موجي است .الان مي توانستم جاي شيار تركش را روي صورت و جمجمه اش را بهتر ببينم. لرزش هيستريك دستانش، لرزه بر اندامم انداخت.

از روبوسي هميشه نفرت داشته ام .چشمانم را مي بندم. صورتش را به صورتم نزديك ميكند. تن به قضا و قدر مي دهم.

لبانش را بر لبانم ميگذارد و مي بوسد.

سنگهاي گرانيت سياه مزار شهدا را مي بوسد. سلام نظامي مي دهد و ميگويد : رزمنده يعني شهيد گمنام!!

 با چشماني خيس از بارگاه شهدا  خارج مي شود.

پي نويس1: اگر از روبوسي متنفر هستيد و به زيارت مزار شهداي گمنام ميرويد، با ديدن يك فرد سبزه رو ، بلند قد و جاي زخم بر گونه و جمجمه؛ سريعاً محل را ترك كنيد.

پي نويس2: بطرز ديوانه واري بيش از ده بار صورتم را با صابون شستم!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 5:44 توسط خشکه مقدس |

نمای اول  - خارجی - روز-کلوز آپ

با پوتین سربازی به جان سر و صورت افتاده بر زمین  می کوبد، یکی بر جمجمه و لگد بعدی را حواله چشم می کند.

با چشمان باز به ضاربش می خندد که لگد بعدی فکش را هدف قرار می دهد.

سر و صورت له می شود و  اثاری از چشم و لبخند بر لب باقی نمی ماند.

نمای دوم - داخلی - شب - کلوز اپ

با اره سینه های برجسته را می برند و سپس ماده مخصوصی روی جای سینه بریده شده قرار می دهند و با میله ی داغ بر سینه می کشند.

آنقدر میله ی داغ را بر سینه می کشند تا آثاری از برجستگی زنانه مشاهده نشود.

اشتباه نکنید !!!

اینها صحنه هایی از فیلم  اره    SAW  یا شکنجه های متداول در زمان صدام در زندان ابوغریب نیست!!

تمام اینها تصاویری است از امحاء مانکن های لباس در ایران بنا بر بخش نامه اماکن ناجا است که نوسط خبرگزاری یک کشور عربی به جهان مخابره می شود!!!

اگر این کارها در یک کشور دیگر صورت می گرفت ، بدون شک انها متحجر و طالبان و....نامیده می شدند و آنقدر ازرفتار طالبانی احساساتمان جریحه دار می شد که بعد از نماز جمعه راهپیمایی می کردیم  و مشت بر دهان استکبار می زدیم....

بخش نامه مانکن ها را خوانده اید؟

چه می خواهیم ؟چه می کنیم و به کجا می رویم؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 17:39 توسط خشکه مقدس |

تا می پرسم :شام حاضر است؟

چشم غره می رود و می گوید: برای خودت بکش .مگر نمی بینی که دارم فیلم می بینم.!!!

دو ساعت تمام به صفحه تلویزیون برای یک فیلم هندی به زبان اصلی و بدون  هرگونه زیر نویس (فارسی، عربی یا حتی انگلیسی )خیره می شود.

فیلمی که نه بازیگر زیبا رویی مانند آیشورای دارد و نه رقص و آوازی مثل شعله!!!

بعد از دو ساعت شکنجه شدن،  می پرسم: چطور بود؟

می گوید: خیلی خوب بود.حیف که نفهمیدم چه می گویند!!!!!؟؟؟؟
+ نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 17:37 توسط خشکه مقدس |

در خبرها داشتیم که پدر و مادر مرحوم نصرالهی ؛ علی رغم خواهش و التماس قاتل و خانواده وی ؛ هر کدام با در دست گرفتن  یکی از پایه ها ،کرسی را از زیر پای بهنود شجاعی کشیده و حکم قصاص را در مورد وی اجرا کردند.

ازاینکه قصاص مطابق قوانین فعلی حق خانواده مقتول است؛حرفی نیست.

اما مگر نمی شد کمی انسانی تر رفتار کرد.....

تجسم کنید ...........زن و مرد میانسالی که با دستان خود کرسی را از زیر پای جوانی می کشدند و با خونسردی رقص مرگ را نظاره گر  می شوند.

مگر نمی شد کمی انسانی تر رفتار کرد.....

 کمی انسانی تر رفتار کرد.....

 رفتار کرد.....

+ نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت 19:32 توسط خشکه مقدس |

صدای زنگ موبایل بلند می شود و یکی از پشت خط می گوید:

کرم داری؟؟؟!! بجای مخ زنی و چت کردن با دخترا زود بیا مسجد!!

می گویم : شما؟؟

سریع می گوید: من همانم که نگذاشتم عراقی ها کو……...بزارن! بیا دیگه بچه قرتی!

فهمیدم کیست و برای جلوگیری از فحش های بیشتر میگویم چشم برادر حیدر امدم.

کمی تا قسمتی موجی است .برای هرکسی هم اسمی گذاشته. سهم من هم بچه قرتی است.

پیشانیم را میبوسد. دستور می دهد موبایلت را خاموش کن و مایه رو هم رد کن بیاد.

ده تومان پیاده می شوم.

آخر اسفالت را طی میکنیم  و در بن بست کوچکی به داخل خانه ای می خزیم .صدای لرزان حاج منصور بگوش میرسد:

ره صد ساله را یک شبه رفتند!!!

می خوانند در وصف شهید و برق شادی را در چشمان پدر پیرش می بینم.

گذر زمان را حس نمی کنیم.

حیدر می گوید هر دوشنبه ها ساعتی را مهمان یک خانواده شهید هستیم با خرج خودمان.مشکلاتشان را خودمان پیگیری میکنیم و.......پایه هستی؟

صبح با اکراه موبایل را روشن می کنم.

پی نویس: معلوم شد دوشنبه های حاج منصور هم پر است.

+ نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت 19:28 توسط خشکه مقدس |

خودم را سرزنش کردم وقتی که:

  • سعی کردم از راه دو رویی به بزرگی برسم.
  • در مقابل افلیجان لنگیدم.
  • میان سخت و آسان٬ آسان را انتخاب کردم.
  • اشتباه کردم و خودم را با اشتباه دیگران دلداری دادم.
  • در مقابل خداوند به مناجات و راز و نیاز ایستادم و فکر کردم که دعا فضیلتی درخور اوست.

 

جبران خلیل جبران - شاعر عرب

+ نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت 17:10 توسط خشکه مقدس |